طنز
|
|||||||||||||||
جمعه 28 تير 1398برچسب:, :: 12:15 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست به نام خدا دوستان از اينكه به وبلاگ من سر زديد از تون ممنونم و اگر نقصي درش مي بينيد ممنون ميشم كه به من گوشزد كنين خوش گلميشيز خوش آمديد welcom دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:25 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟ دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:25 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست یه بار از محل کارم اومدم بیرون داشتم با رفیقم اس ام اس بازی می کردم ، این رفیقم تکه کلامش کچل بود برام یه شماره فرستاد اومدم جوابشو بدم براش زدم کچل این شماره است تو داری ؟ ولی اشتباهی برای مدیرعامل یکی از شرکت ها که باهاشون کار میکنم فرستادم که اتفاقا کچلم بود!!! دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:23 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم موقعی که بچه بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعدش که میومدم گریه میکردم به مامانم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد! دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:22 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم معلم دوم دبستانمون می گفت: املاها رو خودتون بنویسید چون من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده... دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:21 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید ، چون موهام بلند بودش ، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی مو اصلاً توی برق نیست :( دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:18 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم دفعه اول که یه بز رو از نزدیک دیدم ، از ترس بهش سلام کردم و بعد فرار کردم!!! دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:14 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اون زمونا که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده و جا نمیشه. دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:12 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم که:بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیره یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا! دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 15:12 :: نويسنده : يه بنده خداي خدا پرست اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد از پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که برای روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان...؟17 ساله؟نام پدر....؟هستید؟ درباره وبلاگ
![]() به وبلاگ من خوش آمدید ![]() ![]() ![]() پیوندهای روزانه
![]() ![]() پيوندها
![]()
![]() ![]() ![]()
|
|||||||||||||||
![]() |